Network Friends

درست در نیمه شب اوّلین ماه فصل پائیز، کودکی به دنیا آمد که بعدها روح من در کالبدش جان گرفت. کودکی که "غریبه" نامیده شد.
دیوانه‏‏ای هستم گریزان از عقل، فرشته‏ای هستم رانده شده از بهشت و این‏ها همه ممکن نیست اگر برگزیده نباشی.
و اینجا خانه‏ی من است، آری مطرود همه عالم شده‏ام، دردی نیست، شکایتی نیست، همه عشق است و جدایی. آری من هم روزی عاشق بوده‏ام.
عشق تعریفی ندارد. نمی‏توان ترجمه یا تفسیرش کرد، نمی‏‏شود گرفت یا بخشیدش، مبنا ندارد، واحد ندارد، نمی‏‏توان اندازه‏اش گرفت. مبدا یا مقصدی ندارد. شروع و پایانش یکی است. شرط نمی‏‏پذیرد. رنگ نمی‏‏گیرد. بویی ندارد. شیرین نیست امّا دلپذیر است. براق است. روان است، سیال است. نفوذ می‏کند امّا نفوذناپذیر است. گرم نیست امّا می‏‏سوزاند. سرد نیست امّا منجمد می‏کند. منعکس می‏شود، عشق جریان دارد. منتقل می‏‏شود و بیمار می‏کند. عشق نشانه ندارد. درمان ندارد. دارو ندارد. عشق پیوسته است، اعتمادپذیر است، خستگی نمی‏‏شناسد یک‏سره امید است. تازه است، کهنه نمی‏‏شود، عشق غریبه است آمّا سریع‏‏تر از آنچه باور کنی آشنا می‏شود. گذشته و آینده‏اش نامعلوم است‏. برنده‏ای ندارد. پیروزی و شکستش یک نتیجه دارد. عشق مهمان نمی‏‏شود، میزبان است. عشق دستور نمی‏پذیرد، فرمان می‏‏دهد و قدرت ‏نمایی می‏کند و هرکس همان‏طور که دوست دارد می‏‏بیندش.

عاشق دیوانه نیست. ترّحم نمی‏انگیزد. اشتباه نمی‏کند و ضرری نمی‏زند. عاشق شیفته است. فراموش‏کار است. بخشنده است. می‏بخشد و فراموش می‏کند. عاشق محو می‏‏شود. گم می‏شود و از پیدا شدن هراس دارد. عاشق شجاع است و در عین شهامت فرار می‏کند. عاشق از خود می‏‏گریزد و نمی‏‏خواهد به منطق مجالی برای نمایش بدهد. عاشق بیگانه است. سنتها را می‏‏شکند و ارزشی نمی‏‏شناسد. عاشق به زبان بیگانه‏ای سخن می‏‏گوید و در دنیای درونی خودش زندگی می‏کند. در ظلمت چیزهایی می‏بیند که مردم عادی در روشنایی نمی‏‏بینند. این‏ چنین است که طرد می‏‏شود. عاشق منزوی می‏‏شود. قرنطینه‏اش می‏‏کنند تا بیماری درونش را گسترش ندهد. محصورش می‏‏کنند تا چشم مردم به خنده‏ها و گریه‏‏هایش عادت نکند.

این‏ها را برایت گفتم تا اگر مرا دیدی که تنها سر می‏کنم هرچند که در میان هزاران انسان گم شده‏ام، دیوانه خطابم کن، به من ناسزا بگو، احمق بخوانم امّا هرگز مپرس که غریبه کیست، و چرا مطرود است...