گاهی باید رفت، نه آنکه برای رسیدن بروی، خود رفتن هدف است.
آدم باش، آدم اگر طغیان نمی کرد و سیب را نمی چید که یک فرشته ی گمنام باقی می ماند.
آهای دخترک قصه، آغوش مردها همه یک جور است، همه شان یک چیزی کم دارد.
به گنجشک ها سلام نکن، این صبح هایی که تو نیستی همین گنجشک ها آواز می خوانند.
گناه از من بود، وقتی تو به اعتماد چشم های من خیانت می کردی.
نخستین اشتباهت آنجا بود که در جستجوی یک آغوش گرم بودی نه دست هایی امن.
کسی خودش را نمیکشد، خاطره هاست که آدم را میکشد.
کفش های آل استار من کجاست؟ من از این مهمانی ها با بوت های بلند چرمی می ترسم.
بیا، بپر، آتشی که تو در قلب من روشن کردی از همه سرخ تر است.
بیا برویم، بیا به یک مزرعه ی گندم برویم که باد خوشه های طلایی اش را تکان می دهد وقتی تو لب های مرا می بوسی.
آمد، رفت، نماند.
فراموش کردن تو سخت است اما به یاد آوردنت سخت تر است.
بگذار دوست بمانیم، عشق همه چیز را خراب میکند.
بگذار در رویای تو زندگی کنم، من که مدت هاست در خواب هایت جا مانده ام.
آدم های مرده را زود تنها بگذارید، برای عادت کردن به محیط جدید آرامش می خواهند.
دخترک در رویاهایش منتظر شاهزاده ای سوار بر اسب سفید است و نمی داند که مدتهاست همه ی شاهزاده ها را اعدام کرده اند.
وقت بوسه چشم هایت را ببند، میترسم مرا در عمق آن چشم ها پیدا کند.