اشتراک مطرود

MATROUD FEED
MATROUD GOODER

 

September 2, 2010 | پنجشنبه 11 شهریور 1389
Õدل‏اش درد دارد

یک مرد باید بفهمد تمام ناراحتی‏ یک زن به‏خاطر عادت ماهیانه‏اش نیست، شاید دل‏اش از آن مرد گرفته باشد.


September 1, 2010 | چهارشنبه 10 شهریور 1389
Õیادت بماند

شب‏ها زیر پنجره‏ی اتاق‏ات بیدار می‏نشینم تا به مرد رویاهایت یادآوری کنم، خواب تو بسیار سبک است.


September 1, 2010 | چهارشنبه 10 شهریور 1389
Õدست تو، دست خدا بود

کنار هم در سکوت آن خیابان بلند را تا آخر می‏رویم، ناگهان تو دست‏ام را در دست‏ می‏گیری، حالا با هم در سکوت آن خیابان بلند را دوباره آغاز می‏کنیم.


August 30, 2010 | دوشنبه 8 شهریور 1389
Õشب احیا

تمام این شب‏های نبودنت، خدا را صدا زدم، بگذار امشب تو را صدا کنم.


August 29, 2010 | یکشنبه 7 شهریور 1389
Õتنها پشت پنجره

باران می‏بارد، یادم می‏آید باران را دوست نداشت و من پشت پنجره می‏مُردم.


August 28, 2010 | شنبه 6 شهریور 1389
Õفقط تصور کن

شب بارها و بارها بیدار شوی، او را محکم در آغوش‏ بگیری، دوباره بخوابی.


August 26, 2010 | پنجشنبه 4 شهریور 1389
Õسال 1399

بابایی اون قدیم‏ها هیچی‏هیچی بهت تجاوز نکردن؟
نه پسرم، این چه حرفیه!
آخه دوستم میگه به بابای اون تجاوز کردن.
عزیزم آخه بابای اون یه قهرمانه، من ترسو بودم.


August 26, 2010 | پنجشنبه 4 شهریور 1389
Õتقدیر یک زن؟

دخترم، سعی کن در این دنیا آدم باشی، آن دنیا که یک حوری بهشتی بیشتر نیستی!


August 26, 2010 | پنجشنبه 4 شهریور 1389
Õتفاوت بزرگ

می‏شود کسی را ندیده عاشق بود، اما نمی‏شود کسی را نشناخته عاشق شد.


August 24, 2010 | سه شنبه 2 شهریور 1389
Õرویایی بدون من

شب‏ها، وقتی در خواب صدایش می‏کند و من هق‏هق گریه‏هایم را خفه می‏کنم تا رویای شیرین‏اش را خراب نکنم.


August 23, 2010 | دوشنبه 1 شهریور 1389
Õروباه من

برای روباهی که نفهمید، کبوتر عاشق قصّه‏ی ما دل به برق دو چشم گرسنه‏ باخته بود.


August 22, 2010 | یکشنبه 31 مرداد 1389
Õشب‏های مادرانه

شب‏هایی که مچاله می‏شود در آغوش‏ من و خودش را میان دست‏هایم پنهان می‏کند، تنها مردی می‏شوم که احساس خوب مادر بودن را می‏فهمد.


August 19, 2010 | پنجشنبه 28 مرداد 1389
Õخانم اجازه؟

دلم آن کلاس‏های شلوغ ابتدایی را می‏خواهد، آن طعم تلخ پاک‏کن ته مداد شیرنشان را.


August 16, 2010 | دوشنبه 25 مرداد 1389
Õانتخاب سخت

تقصیر من نیست، نمی‏دانم به معجزه‏ی چشم‏هایش ایمان آورم یا به معجزه‏ی لب‏هایش؟


August 15, 2010 | یکشنبه 24 مرداد 1389
Õآخرین خواب

امشب که به خواب‏ام بیاید، دست‏اش را خواهم گرفت و آنقدر دور خواهم شد که این روح سرگردان راه بازگشت به این جسم نفرین شده را پیدا نکند.


Copyright © 2003-2010 matroud.ir & matroud.com
   
 


پرواز هم دیگر رویای آن پرنده
نبود، دانه‏دانه پرهایش را چید تا
بر بال‏هایش خواب دیگری ببیند


آوای باد آوای خشکسالی‏ست
بگذار تا بگویم، تقدیر لاابالی‏ست
باید که عشق ورزید
باید که مهربان بود
زیرا که زنده ماندن
هر لحظه احتمالی‏ست



هستی تهی‏تر از آن است که به
دست آوردنی مرا زبون سازد
و من تهیدست‏تر از آنکه از
دست دادنی مرا بترساند


دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و تو باز هم گفتی فردا
امروز دلم مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ به نفع دل تو تا فردا


دل اسیر دوست، جان اسیر دل
دوست چه می‏داند، دل اسیر اوست


سنگینی باری که خدا بر دوش
آدمی می‏گذارد آن‏قدر زیاد نیست
که کمرمان را خم کند، آن‏قدر است
که ما را برای دعا کردن به زانو درآورد


 
   
   
   
 

                               

Send IM

MovableType 3.2

Add to Google Reader or Homepage

Bookmark and Share